بايد چيزي مي نوشتم! اما آيا كلمات مي توانند عمق دردناكي لحظاتم را نشان دهند!؟ همچون كوه هاي بلند كه براي دره هاي عميق حفاظي سترگ ايجاد مي كنند، گاهي واژگان نيز چون سدي در برابر فاجعه ايستاده اند و تا مبادا صدايشان به گوشمان برسد!انگار همگان بر آنند كه واقعيت ها را كتمان كنند!
مي دانم خود نيز باورم نيست اينچنين طاقت و تاب آوردن را، اما حقيقتي است كه بايد پذيرفت! من همچنان تاب آورده ام و همچنان مانده ام!!!
گردشگري را همگان صنعتي پول ساز مي شناسند. صنعتي كه گسترش آن چيزي جز ورود ارز به كشور نبوده و نيست و بر همين اساس است كه بسياري از كشورهايي كه به لحاظ منابع طبيعي چون نفت و معادن جز كشورهاي فقير به شمار مي آيند، گردشگري را راه توسعه خود قرار داده و از اين طريق براي افزايش درآمدهاي اقتصادي خود برنامه ريزي مي كنند.
اما گردشگري تنها ورود گردشگران به كشوري و ارزآوري نبوده و نيست و چنين تفكري به گردشگري ناشي از سطحي نگري به اين صنعت است. بايد به صراحت گفت كه گردشگري تنها راه رشد و توسعه كشورها به لحاظ سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي است. چرا كه گردشگري با ورود ارز به كشور آغاز اما به توسعه روابط فرهنگي و سياسي ختم مي شود و از سويي نيز با گسترش ارتباطات انساني و افزايش سطح آگاهي عمومي به گسترش اجتماعي اجتماعات انساني منجر مي شود.
از طريق گردشگري است كه آغوش ملتي براي در آغوش گرفتن ملتي ديگر با تمام تفاوت ها و تنوع سلايق گشوده مي شود و از اين طريق است كه تبادل فرهنگي در جهان صورت مي گيرد، آن هم بدون اينكه براي القاي تفكري خاص، نياز به جنگ و خونريزي احساس شود.
ادامه مطلب
اما گويي بعضي ها مي توانند زود ترك كنند: مثل نرگس كلهر كه پس از نداشتن يك سال و نيم ارتباط با پدر بزرگوار( حاج مهدي كلهر، مشاور رئيس جمهور) توانسته كه كلهر بودن خود را ترك گفته و به زندگي جديدي رو نمايد! خوش به حالشان!!!!!!!!!!!!!!
دوست داشتم فيلم نرگس كلهر را ببينم شايد مي شد تشخيص داد كه واقعا كلهر بودن را ترك گفته يا نه!!!؟؟؟
اما اين صنعت همچنان پولساز است و براي برخي از اعضا و سرمايه گذارانش درآمدهاي كلاني را توليد مي كند. درآمدهايي كه شايد در ظاهر آن چنان دل انگيز نباشند اما به هر حال بارقه اي از اميدند كه صنعت گردشگري را در اين مرز و بوم زنده نگه داشته اند!!!!
اگر قرار باشد كه سرنوشت آدمي را در يك شب و آن هم به واسطه اينكه شبي بيدار بودي يا نه رقم بزنند، پس اينهمه تلاش و تكاپو و در حقيقت سگ دو زدنهاي من و تو در طول سال براي چيست!؟؟ خودشان را سركار گذاشته اند يا ما را!؟؟؟
چه سود اگر درب حرم مي بندند تا شب قدري نباشد، يا شبهاي عزاداري تعطيل مي كنند كه يعني ...
ما روزه مي گيريم كه آدمتر شويم يا اينكه روزه مي گيريم كه آدم جمع كنيم!؟؟؟
وقتي من همان مي كنم كه او، پس چه فرقي است ميان من و او!!!؟؟؟
به گمانم راه ديگري بايد جست براي يافتن حقايقي كه ديگران لباسش را به تن كرده و برايش يار كشي مي كنند!!!!!!
بانكهاي دولتي كه از همان روز اول همه درهاي رحمت را با گفتن وام نمي دهيم بستند! به سراغ بانكهاي خصوصي رفتيم. پارسيان و پاسارگاد و ... همه اينها كه نامشان زيبا و مفهومشان ...
بماند وارد بانك كه شديم، با انگشت اشاره ما را به سوي رئيس شعبه راهنمايي كردند. رئيس شعبه هم هنوز ننشسته، با چشم سرتاپاي مان را براندازي كرده و انديشمندانه گفت: در اين شعبه نمي توانيم ...
جالب بود نكته اي كه گفت: در مملكت اسلامي فقط به كروات دارها وام مي دهند!
با نگاهي به وضعيت بانكها و وامها و سرمايه گذاري و سرمايه داري در كشور مي توان گفت چندان بي راه هم نبود گفته اين رفيق شفيق!
رانندگان با قيمت هاي مصوب شورا نمي تواننددر سرويس مدارس كار كنند
با نزديك شدن به سال تحصيلي جديد، كم كم مشكلات آموزشي موجود نيز خود را به سطح كشانده و به دغدغه مسئولان تبديل مي شود. دغدغهاي كه با تجويز مسكنهاي نه چندان قوي، به صورت ظاهري درمان مي شود ولي هر سال اين درد درست با شروع مدارس و با شكل ديگري نمايان و ذهن همگان را درگير خود مي كند. يكي از اين مشكلات مبحث سرويس مدارس است كه به نظر مي رسيد سال گذشته با پيگيري برخي از اعضاي شوراي شهر و تصويب يك مصوبه حل شده باشد. اما نارضايتي خانوادهها و رانندگان و حتي برخي از مدارس موجب شد كه اين نرخها، امسال نيز در شورا به صورت لايحه مورد بررسي قرار گيرد. در جلسات كميسيون عمران و برنامه و بودجه شورا تصويب شد كه نرخ سرويس مدارس با توجه به نرخ تورم، نسبت به سال گذشته 20 درصد افزايش داشته باشد كه اين مصوبه در جلسه علني روز سه شنبه مطرح شد و به تصويب نرسيد و قرار شد كه نرخ سرويس مدارس مانند سال گذشته اعلام و هيچ افزايشي را نداشته باشد. اما اين مصوبه نيز مشكلاتي از جمله نارضايتي رانندگان تاكسي و به خصوص بي انگيزه شدن آنها براي دريافت سرويس مدارس را در پي خواهد داشت. چرا كه استانداردهاي تعيين شده از سوي شورا، هر كدام هزينههايي را بر رانندگان تحميل مي كند كه با نرخهاي مصوب نمي توان آنها را محيا كرد و اين در حالي است كه بسياري از موسسات خصوصي با توافقي كه با مدارس و اوليا دارند، پايينتر از قيمتهاي مصوب شورا قراردادهايي منعقد مي كنند كه به دليل نبود نظارت، هيچ يك از استانداردها رعايت نمي شود. حسن تيموري كرماني، مدير عامل سازمان تاكسيراني در گفتگو با خبرنگار شهر در باره اين مشكلات رانندگان و فعاليت هاي سازمان تاكسيراني در اين زمينه نكاتي را مطرح كرده است. اين گفتگو را در زير مي خوانيد:
ادامه مطلب
بوسهام، نه از روي عشق، بلكه همان كشف و شهود زنانه اي است كه تو نيز هر روز با پوشاندن خرقه عاشقي به تن مردانهات، براي ديگران تكرارش ميكني!
خداوندگاري كه آن چنان با شور و التهاب از او سخن مي گفتي، هنوز لباس عشقي كه من به تن كنم، برايم خلق نكرده است! مي بيني خداي تو هم، من را ناقص ساخته است!؟
تو هم كامل نيستي! قبول كن كه خدايت ناقص است و سعي نكن كه هرروز با نقصهاي خويش او را بيشتر كوچك كني!
اصراري به كامل بودنش ندارم، چرا كه نمي خواهم كوچكش كنم!! من شريك اين ظلم بر او نخواهم شد كه او را به خود بنمايانم! اگر نمايي داشته باشد، نيازي به من براي نشان داده شدنش ندارد! اجازه نخواهم داد چنين با روح انسانيم بازي كند!! تو اجازه دادهاي و او تو را همچنان بازي خواهد داد!؟
نمي دانم در كدامين خانه براي خود مسجدي ساختهاي و در آن هر روز به نام يك معبود، يك روز حسين، يك روز فاطمه شايد هم روزي ليلا بر سر و صورت خود مي كوبي و از تاب دورياش فرق سر خويش مي شكافي!؟؟ حتي نمي دانم آيا فرق شكافتهات تو را به ياد چه كسي مي اندازد، فرقهاي غريب شكافتهشده در برابر چشمانت در جبههها يا فرقهايي كه خود شكافتهاي!!!؟؟؟
تو مي گويي، آن مداحي كه مرشدت بود، هم او، شعرهايت را با سوز مي خواند و هيچ كس نمي تواند، چون او اينچنين با حرارت شعرهايت را تلاوت كند، اما آيا به راستي، همين كه كسي بتواند با لحن خوبي شعرهاي مرا بخواند براي قبلهگاه بودن من كافي است!؟؟؟؟؟؟؟
مي گويي، ايستاده مردن را چون سرخپوستان دوست داري، اما آيا به راستي مرد آن هستي كه ايستاده بميري يا دوست داري هنوز، همچون گمنامان روزگار، در گمنامي محض ديگران را بميراني تا ... !!!!؟؟؟
ادامه مطلب
اما از همه سوژهتر، شايد افرادي باشند كه به روشهاي تازهاي وارد شورا شده و مشكلات خود را به انواع زبانها بيان مي كنند. امروز جواني در شورا با چسبي كه به دهان زده بود و نوشته اي كه به گردن آويزان كرده، خواستار رفع مشكل استخدام خود بود و ...
اين جوان وقتي با توصيههاي برادرانه! دانشجو مواجه شد، با عصبانيت و بغض تكرار مي كرد: بايد بيايم جلوي اين ساختمان خودم را آتش بزنم تا ....
اينكه آدمي به اين حد از بي اطلاعي يا دلخوشي برسد كه نمايندهاي را حلال مشكلات خود فرض كند يا اينكه اين راه را براي حل مشكلات خود بهترين و كوتاهترين راه بداند، قابل تامل است.
اين لحن بيان مشكلات، شايد بيتاثير از رفتار مسئولان نباشد،چرا كه بارها شاهد اين بودهايم كه زماني كه مردم با لحن آرامي به مطرح كردن مشكلات خويش روي كردهاند، جز بي اعتنايي جوابي نيافتهاند، اما همين كه كسي خود را آتش بزند يا صدايش را بلندتر كند همگان مشتاقانه براي شهرت هم شده باشد، به سويش خواهند دويد!!!
نكته جالبتر اينكه در شرايطي اين چنين، هنوز هم كساني هستند كه بر اين دلخوش اند كه نمايندگاني دارند كه داد دلشان را بشنوند، هم نكته جالب توجهي است كه ...
کیم فیلبی، بزرگ ترین جاسوس قرن که ۳۳ سال تمام(دقیقا یک عمر کامل) به عنوان جاسوس در امریکا و انگلستان در سمت های کلیدی مشغول به فعالیت های جاسوسی بود،کتابی بود که چند روز تکرار مکررات را قطع کرده بود.
البته این کتاب را همسر کیم فیلبی نوشته و آن هم درست زمانی که از بزرگ ترین جاسوس قرن جدا شده و ...
الئنور همسر کیم فیلبی،چند سالی را با کیم بدون اینکه بداند او یک جاسوس است، زندگی کرده و زمانی که کیم پنهانی به مسکو می رود، ماجراهایی برای الئنور پیش می آید و بالاخره با کمک کیم به مسکو سفر می کند. در مسکو الئنور به قطعیت می رسد که کیم جاسوس بوده و در تردیدها و دودلی های خود ناگهان متوجه می شود که کیم با ملیندا ارتباطاتی برقرار کرده و ...
البته الئنور کتاب را این طور به پایان می برد که هنوز هم با کیم ارتباط دوستانه دارد و ... و شاید هم علت نگارش این کتاب از سوی همسر بزرگ ترین جاسوس قرن، در همین چند کلمه مشخص می شود، چرا که کیم هم بعد از بازگشت به مسکو یک ماموریت دارد و آن هم نگارش کتاب هایی از خاطرات جاسوسی ۳۳ خود است!
در تمام مدتی که کتاب را می خواندم، به این فکر می کردم که شوروی چگونه به این نتیجه می رسد که از هر کسی فرق نمی کند انگلیسی، امریکایی و ... به نفع کشور خود استفاده کرده و آنها را به مهره های بازی شطرنج خود با آمریکا و انگلیس و آلمان استفاده کند! نکته ای که در کشورخود حداقل در رابطه با بازی های سیاسی و حزبی و افراد آن کمتر می بینیم!
به هر حال کیم فیلبی به عنوان یک انسان موفق حتی در جاسوسی ناخودآگاه بخشی از ذهن تاریخی بشر را اشغال خواهد کرد. تا جایی که حتی از همسر جدا شده خویش پس از بازنشستگی در شغل جاسوسی نیز برای گسترش نام و نشان خود نیز نمی گذرد و ...
خوش به حال وقايع نگاران اين دوره! چرا كه براي نوشتن حقايق اسناد و مدارك بسياري دارند كه مي توانند ساعتها براي نوشتن وقت صرف كنند!!!!!
گذران لحظاتي كه بر بازجوها و متهمان(!!!) به واسطه قضاي بد روزگار، اتفاق افتاده هم سرگرمي خوبي است كه ناخودآگاه، روزنامهنگاران را به وقايع نگاران آينده تبديل خواهد كرد.

زندگيشون،خانوادههاشون و ....

گاهي همان بهتر كه با خاطرهها خوش باشي تا اينكه بخواهي حقيقتي را كشف كني كه جز كينه و مرگ هيچ چيز ديگر براي تو به ارمغان نخواهد آورد. اينجاست كه مرگ طعم هلويي برايت دارد و زندگي همان جام شوكراني مي شود كه به افلاطون خوراندهاند.

تهران، همان كلانشهري كه هر روز بزرگ و شلوغ تر مي شود، به كلاف سردرگمي تبديل شده كه با ارائه و تصويب طرحهاي گوناگون در شوراي شهر و شهرداري تهران، هنوز با مشكلات خود گريبانگير است و همچنان روزگار سپري مي كند.
مشكلاتي كه شكي نيست كه به دغدغهاي همگاني براي مسئولان دولتي و غير دولتي تبديل شده و خواهد شد، اما هنوز راه حلي براي رهايي از آن از سوي هيچ ارگاني يافت نشده است.
كلان شهري به نام تهران، تنها با مشكلات ساخت و ساز و شلوغي مشغول نيست بلكه در اين ميان، از دردهاي ديگري به نام مشكلات و معضلات فرهنگي، اجتماعي و ورزشي نيز نالان است. دردهايي كه روزگاري نه چندان دور، شوراي شهر را بر آن داشت تا براي اين درد بزرگ نيز چارهاي جويا شده و درماني بيابد.
ادامه مطلب
شايد اوقات فراغت يكي از دغدغههايي است كه با رشد تكنولوژي و زندگي ماشيني انسان، صورت جديتري به خود گرفته و مي گيرد. چرا كه انسان را براي لحظاتي از ماشيني شدن رهايي داده و مي تواند به احساسات انساني و لحظات معنوي آن رنگي تازه ببخشد. با اين حال، نبود تعاريف دقيق از اوقات فراغت كه طبعا موجب مي شود برنامهريزي دقيقي براي آن شكل نگيرد، همچنان يكي از ابهاماتي است كه اذهان بسياري را به خود مشغول كرده است.
در اين ميان نبود ارگان دولتي يا سازمان خاصي كه متولي اصلي ساماندهي اوقات فراغت در ميان اقشار مختلف جامعه باشد، خود مشكل بزرگتري را ايجاد مي كند كه كماكان نابساماني در اين حوزه را افزايش مي دهد.
البته نبايد فراموش كنيم كه اوقات فراغت براي اقشار مختلف و سنين مختلف تعاريف متفاوتي را دارد كه بايد با بررسي نيازهاي گروههاي سني، شرايط متفاوت اجتماعي و نوع زندگي داراي تعاريف ويژهاي است و اين بديهي است كه اوقات فراغت براي فردي كه در شمال شهر سكونت داشته و به لحاظ اقتصادي در شرايط بهتري قرار گرفته با كسي كه در جنوب شهر زندگي مي كند، تفاوت هاي بنيادي بسياري داشته باشد. شايد براي فردي كه به لحاظ اقتصادي در وضعيت مناسبي قرار ندارد و مجبور است تمام ساعتهاي روز را براي به دست آوردن مهارتها و تخصصهاي بالاتري صرف كند تا در پايان ماه هزينههاي زندگي خويش را تامين كند، با كسي كه در چنين شرايطي قرار ندارد، اوقات فراغت تعاريف مختلفي داشته باشد، اما به هر حال براي تمدد اعصاب و حفظ روحيه نشاط و شادابي به نظر مي رسد براي تمامي اقشار بايد اوقات فراغت در سبد خانوار افراد گنجانده شود.
ادامه مطلب

تصور كنيد شهروندي را كه هنوز به دليل نبود پاركينگ، مجبور مي شود ماشين خود را در كنار خيابان پارك كند، يا از وسط خيابان و اتوبان به سرعت باد بگذرد يا اينكه در فضاي سبزي كه هيچ صندلي در كنارش نيست دراز كشيده يا از اتومبيل شخصي خود، براي يك خريد ساده روزانه استفاده كند. در چنين مواقعي مي توان به راحتي از موضع بالا نگريست و از موضع قدرت و با چهرهاي كارشناسانه اعلام كرد كه تنها نبود فرهنگ شهرنشيني و شهروندي موجب بروز مواردي اين چنين مي شود و بس! حتي مي توان چشمها را بست و جور ديگر هم به قضيه نگاه نكرد. اما اين تنها، راحتترين راه ممكن است. نگاهي دقيقتر شايد برخي از نكات ديگر را متذكر شود كه به نظر مي رسد كمي واقعيتر و غير شعاريتر از مورد اول باشد و آن هم نبود اعتبارات لازم براي راهاندازي امكانات ضروري در زندگي شهرنشيني است.
ادامه مطلب
تن مي سپاريم به طوفانها و بلاها، بدون هيچ تفكري، شايد ساحل نجات را بيابيم! اما...
من باز هم تكرار مي كنم روزهاي پر دروغ، پر حماقت خويش را اما نمي دانيم به اميد كدامين فردا!؟؟؟؟؟؟!
من نيز ديكتاتوري بيش نيستم اگر، آزادي را به قيمت خون ديگران بخواهم. مرا ببخشاييد اگر چون شما، براي به كرسي نشاندن حرف خويش، خون نمي خواهم! ببخشيد اگر براي رهايي خويش، به خونهاي ديگران متوصل نمي شوم! من آزاديم را جور ديگر يافتهام!




بحث هاي داغ انتخابات و اينكه بالاخره چه كسي بر مسند قدرت خواهد نشست ـ هر چند به نظر بسياري تاثيري در زندگي شهروندان نخواهد داشت ـ روزهاي خوشي بود كه اين سرزمين بي هيچ منعي به خود ديد!
پايكوبي دختران و پسران جواني كه با جديت تمام از كانديداي مورد نظر خويش حمايت مي كنند، بدون اينكه كانديداي خود را بشناسند، جوكها و طنزهايي كه براي هر يك از كانديداها ساخته شد، آشكار شدن زواياي پنهان شخصيتهايي محدوده ممنوع و ... همه و همه به نوعي از مزيتهاي انتخابات دهم است كه پيش روست.
به قول آن طنزي كه از طريق پيامك ارسال شد: "ماجراهاي من و چهل دزدي كه هر شب از ساعت 10:30 دقيقه شبكه سوم پخش مي كرد" شايد بهترين طنزي بود كه ساخته شد، بدون اينكه سازنده آن مشخص شود!
همچنان در انتظاريم كه بالاخره پس از اينهمه بحث و جدل چه كسي رئيس جمهور مي شود!؟
ميرحسين موسوي با كارنامه به اصطلاح درخشان فرهنگي كه بيشتر شبيه فيلم است و همچون هواداران هيجانياش به دنبال هياهو و ماجراجويي!
شايد هم احمدي نژادي كه به گفته هوادارانش ابراهيم و بت شكن زمان است يا كروبي و پروندههاي بنياد شهيدش كه جمليه كديور را قول وزارت داده است تا بتواند حقوق فراموش شدن زنان را حداقل از شوهر خويش دريافت كند، شايد هم رضايي كه همه چيز را ميدان جنگي مي بيند و از جنگ بيزار است!
به راستي كداميك اصلح تر بوده و هفته آينده در بازي انتخابات اين 4 نفر يا هيچ كس كدام برتر خواهند شد!؟؟

ساعت 3 بامداد پنج شنبه 14 خرداد 1388، درست سه ساعت از مناظره احمدي نژاد و مير حسين موسوي گذشته است. از ميدان حر به سمت انقلاب حركت مي كنيم. در ميدان حر تنها نوجواناني كه پلاكاردهاي حمايت از احمدي نژاد را در دست دارند، مي بينيم. ميدان چندان شلوغ نيست و به نظر مي رسد بقيه ساكنان منطقه در خواب عميقي به سر مي برند.
ميدان انقلاب خالي از سكنه است و حتي يك نفر هم ديده نمي شود. به سمت ميدان فاطمي حركت مي كنيم. ميدان فاطمي، اما تعداد طرفداران نامزدهاي رياست جمهوري، بيشتر شده و با بوق و سوت، حاميان ميرحسين موسوي، حمايت خود را از موسوي اعلام مي كنند. اما باز هم آن طوركه بايد شلوغ نيست. اينكه انتظار شلوغي خيابان را بعد از اين مناظره داشتيم، تنها به دليل پيامكي بود كه چند ساعت قبل از شروع مناظره ارسال شده بود. در اين پيامك از حاميان مير حسين موسوي به ريختن در خيابانها به حمايت از او بعد از انجام مناظره دعوت شده بود و طبيعي است كه پيش بيني مي كرديم كه حاميان موسوي بعد از اين مناظره، همچون شبهاي ديگر، البته با آمادگي و هدايت بيشتري به خيابانها بريزند.
ادامه مطلب
شروع فيلم مستند انتخاباتي محسن رضايي با قصه سبزوار ـ پسري كه از دل محرومترين نقاط برخاسته و با تحمل سختيهاي بسيار، لباس محسن رضايي بودن را به تن مي كند ـ شايد همان تفكري است كه كارگردان فيلم انتخاباتي ميرحسين موسوي در ذهن خويش داشته باشد، يعني از مردم برخاسته شدن و تعلق خاطري به مردم داشتن!
اما با این حال مستند "سبزوار" به کارگردانی محمدعلی فارسی در میان سه فیلم پخششده از نامزدهای ریاست جمهوری بیشترین نزدیکی را به تعریف مستندهای تبلیغاتی دارد و تصویری تازه و کمتر دیدهشده از محسن رضایی برای مخاطب میسازد.
"سبزوار "از محرومترين قشر جامعه برپاخواسته و پس از تحمل رنجهاي فراوان به محسن رضايي تبديل شده باشد. بیشتر مستندهای فارسی اطلاعات با استفاده از گفتار متن و گفتگو که شکلی صمیمی و خودمانی دارد به بیننده منتقل میشود. در "سبزوار" هم این کارگردان با تبحر و مهارت از این قالب استفاده میکند تا تصویری تازه از رضایی برای مخاطب بسازد. به همین دلیل از بخشهایی از زندگی سیاسی رضایی که برای مخاطب آشنا است عبور میکند تا تازگی بخشهای ناگفته بیشتر جلوه کند.آنجا که كودكي با لباس محلي خود مشغول چوپاني است و بر اساس حرفهاي رانندهاي كه از آنجا مي گذرد و به او مي گويد كمتر بخور، اما درس بخوان! و پس از آن تفكر اين كودك با ديدن پدر پير خويش و سرانجام متحول شدنش، لحظه به لحظه مخاطب را نه تنها از فيلم، بلكه از كانديداي رياست جمهوري نيز دور مي كند. گويي سادگي قهرمان قصه، ناخودآگاه چون پتكي بر سر مخاطب فرود مي آيد! آيا به راستي من مخاطب اين قدر خوش باورم كه چنين فيلم ابتدايي براي جلب نظر و آراي من ساخته مي شود!؟؟
در فيلم سبزوار از فرداي شبي كه تصميم به متحول شدن مي گيرد، درس مي خواند، اما در سن 17 سالگي به دليل فعاليتهاي سياسي به زندان مي افتد! 6 ماه زندان را طوري سر مي كند كه بيشتر آن را در انفرادي مي گذراند تا جايي پيش مي رود كه از سوي امام خميني، به عنوان محسن ناميده مي شود و پس از آن ديگر شخصيت محسن رضايي به عنوان فرمانده سپاه شناخته می شود
در اين فيلم راوي، سوم شخصي است كه در صحنههاي مختلف صدا و تصوير سبزوار يا همان محسن رضايي نيز به او كمك مي كند تا ساده زيستي و از مردم بودن اين كانديدا را به رخ همگان بكشد، تا جايي كه تمام فيلم، به غير از صحنه هاي پاياني آن، تنها به نحوه زندگي و معرفي كانديدا مي پردازد، بدون اينكه به برنامهها، افكار رضايي و اقداماتي كه قرار است به عنوان يك رئيس جمهور در آينده انجام دهد، اشارهاي شود. تنها در بخشهاي گذرا، صحنه هايي از سفرهاي تبليغاتي و سخنراني رضايي اشاره مي شود كه به مشكل فقر و اقتصاد ناكارآمد اشاره مي كند.
یکی از مهمترین ویژگیهای فیلم به عنوان یک اثر مستند تاثیرگذاری آن بدون درگیر کردن احساسات سطحی مخاطب است. "سبزوار" تنها مستند انتخاباتی این دوره است که فارغ از زمان و مکان میتوان آن را دید و تاریخ مصرف ندارد. فیلم را میتوان کاوشی در زندگی یکی از شخصیتهای سیاسی و نظامی مهم 30 سال اخیر دانست. امتیازی که مستندهای دیگر نداشتهاند
در چند صحنه، رضايي همان سبزوار ايلياتي، اعلام مي كند كه به دليل تكليف شرعي و حس مسئوليتي كه در اين زمينه داشتم، پا به ميدان گذاشته و آمدم تا جايي كه همان حس مسئوليت موجب مي شود كه رضايي بار ديگر در اين سن و سال، پا به ميدان رقابت گذاشته و كانديد شود. گويي اين فيلم مي خواهد به مخاطب القا كند كه رضايي، تنها به دليل نياز به صحنه آمده است و چندان هم ميلي به رياست و نشستن بر مسند رياست جمهوري ندارد، در واقع همان حس مردمي و كمك به مردم است كه او را به صحنه رقابت كشانده است. در صحنهاي كه جوانان دور او جمع شده و دليل انصراف او را در دوره قبل جويا مي شوند، اعلام مي كند كه ديديم ديگران خود را كنار نكشيدند، ما خود را كنار كشيديم!

بچه هاي آسمان و به رنگ خدا را اگر چه نمي شد تماما در مستند مير حسين موسوي ديد.اما، مجيدي تمام تلاش خود را مي كرد تا در لايه هاي پنهان فيلم مسائل اجتماعي را باز هم به رخ بكشد.
فيلم با صحنه هايي از ديدار موسوي با احمد عزيزي شاعري كه به دليل بيماري در بيمارستان بستري شد، شروع مي شود و ديدار و صحبتهاي موسوي با خانواده شاعر و اينكه عزيزي در بيماري كامل ميرحسين موسوي را مي شناسد، همه و همه از تبليغات پنهان و معناداري حكايت مي كرد كه مخاطبان عادت كرده به ايما و اشاره مجيدي به وضوح آن را درمي يافتند.
اينكه مجيدي در بديهيترين صحنهها، به دنبال معناهاي عميق معنوي است در تك تك صحنههاي اين فيلم به چشم مي خورد و همچون تمام فيلمهاي مجيدي، صحنههايي از برخوردهاي ساده انساني كه بازگوي مشكلات و دردهاي بزرگ اجتماعي است ، از آن بيرون مي تراويد.
آن جايي كه ميرحسين موسوي خود را خيلي ساده و معمولي معرفي مي كند و مي گويد كه من مير حسين موسوي هستم و صحنه سخنراني موسوي را نشان مي دهد كه رنگ سبز را نشانهاي از مقدسات جامعه پنداشته و مي گويد كه زير چنين پرچمي،احساس مسئوليت انسان چند برابر مي شود، همه و همه القائات پنهان كارگرداني است كه به حمايت ميرحسين موسوي برخاسته و حاضر مي شود براي او تبليغ كند.
روايتگري موسوي ناخودآگاه او را به شخصيتي مبدل مي سازد كه در گوشهاي هر چند كوچك و پنهان از ذهن آدمي، براي هميشه جايي براي خود باز ميكند . در حقيقت بازي با احساسات اين فيلم، به واقع بيشتر از فيلم مستند احمدي نژاد است،چرا كه راوي آن ناخودآگاه ذهن آدمي را با خود مي برد و تا پايان فيلم، اين نكتهسنجيها و ريزبينيهاي كارگردان مخاطب را درگير مي كند.
آنجا كه مجيدي تاكيد دارد كه از شخصيتهاي واقعي براي بيان حرفهايش استفاده كند و دردهاي بزرگ اما كوچك به شمار آمده اجتماع را به ياد مخاطبان در قالب فريادهاي زني با چادري سياه و مردي با كودكي در دست به خاطر آورد، همه و همه تيري است كه مفت پرتاب مي شود، اما صد در صد به هدف مي خورد. در اين فيلم بازيگران واقعي، به نبود امنيت در اجتماع، معضلات اجتماعي چون فراواني به روزترين مواد مخدر توزيع شده در جهان چون شيشه، توزيع فراوان مشروبات الكي در كشور، بيكاري و محقق نشدن برخي از شعارهاي دولت نهم از جمله سهام عدالت و ... نيز طعنه اي زده مي شود و با تيري كه نوك آن معلوم نيست به سمت كيست، اما در اصل، همه مي دانند كه مقصدش كجاست، يادآوري مي كند كه چه اتفاقاتي بايد مي افتاد، اما نيفتاد.
ظريفكاري مجيدي در اين كار قابل تحسين است. در واقع اين فيلم نوعي فيلم مستند اجتماعي است كه تنها راوي آن كسي است كه نامزد رياست جمهوري است و نكته همين جاست كه اين راوي بايد در اذهان عمومي به طريقي جايي باز كند.
اما نگاه كنجكاو و ظريف مجيدي به اينجا ختم نمي شود چرا كه صحنههايي از طرفداران موسوي كه دختران و پسران سبز پوش جوان، اما محجبهاي كه شايد فرصتي براي رقيبان بود تا موسوي را به چالشهاي عميق فرهنگ و ارزش هاي اجتماعي بكشاند، نيز از دست مي رود و مجيدي با ظرافت تمام، به مخاطب مي فهماند كه كاملا آشنا به فضاي فرهنگي ـ اجتماعي و حتي سياسي كشور است و مي داند كه چگونه بايد از كانديداي خود حمايت كند.
فيلم موسوي در اوج تمام مي شود جايي كه با سرود اي ايران اي مرز پر گهر و سرود وطنم و نشان دادن مليتها و اقوام مختلف ساكن در ايران و سخنراني موسوي كه معتقد است نبايد از ميان افراد جامعه گلچين كرده و تنها به گروهي تمايل داشت، ديدگاه موسوي به مخاطب انتقال داده مي شود، آن هم از طريقي كه به دليل خاطرهانگيز بودن اين سرودها، به تفكرات موسوي ناخودآگاه عمقي به وسعت تاريخ ايران اضافه مي شود. نشان دادن پياپي موسوي در جمع دانشجويان و انداختن پرچمهاي امضا شده همراهانش گويي اين حاوي اين پيغام است كه موسوي نيز همچون خاتمي در ميان دانشجويان و نسل جوان طرفداران بسياري خواهد داشت. بازديد موسوي از مزارع چاي در باران و صحبتهاي او در اين مورد نيز به نظر مي رسيد به نوعي القا كننده عملكرد نادرست دولت نهم در اين حوزه ها بود كه به روايت ميرحسين نمي توان انواع محصولات را صادر كرد و انتظار داشت كه در شرايط جامعه هيچ اتفاقي نيفتد.
بیمار که می شوی تمام عالم و آدم را به نفرینی به یک جا می فروشی تا تنها دمی درد رهایت کند! شاید هم تمامی ایمان را!؟ به یکباره منکر تمام حقیقت خویش می شوی و درد می شود سیلی خروشان که هر آنچه در وجود توست ناگهان به باد فنا می دهد! حق داری، بیماری و رنجور! انسانی و دردمند! شاید به همین دلیل است که هزاران سال است که شاعران بدترین و بهترین حالت انسانی را دردمندی می نامند و بس و در این جهان دردمند است که هر آنچه را که از تو، انسانی بی تحمل نازک دل می بینند، به گونه ای خیال انگیز توصیف می کنند.
می گفتند دردت طاقت فرساتر از آن بود که باید، اما لحنت همیشه آرام! تناسب عجیبی بود میان درد تو و صبر تو! گویی هر چه درد بیشتر، صبری بهتر از خویش می آفریدی! چه زیبا می گفت که دردت را پذیرفته بودی و کاملا حق را به جانبش می دادی! راستی چرا باور پذیری تو از درد و بیماری این قدر بی مقاومت و چانه زدن بود!؟ این دردپذیری، صبورت می کرد یا این صبر، دردپذیرتر، نمی دانم!
اما هر آنچه بود زیبایی وصف ناپذیری را برایت رقم می زد که پس از مرگت شاید اگر سال ها هم تمامی دانشمندان به تامل و تفکر در این زمینه بپردازند، دلیل علمی برای آن نیابند و به همین دلیل در هیچ کتابی نتوانند آن را توصیف کنند و نوشته ای برای این صبر بنویسند، اما هرگز هم نمی توانند منکر شوند که تو و امثالت با دیگر بیماران از یک جنس نبودید و نیستید!؟ آنها هم چون من و امثال من، هنوز درک نمی کنند، این استقامت و تسلیم شدگی محض را!
برای این که در صبوری اش حرفی به گزاف نگفته باشیم، به سراغ دکتر هادی کاظمی، پزشک داخلی بیمارستان خاتم الانبیا رفتیم که 7 ماه تمام، در سخت ترین لحظات بر بالین خانم حاضر بودند.
ادامه مطلب
"انسیه رسول زاده"، زنی که 7 سال شبانه روز در خدمت همسر امام خمینی(ره) (معروف به خانم) بودند. خدمتی که آن را بالاترین و ارزشمند ترین هدیه خدایی می داند. هدیه ای که همواره به آن می اندیشد که به سبب کدامین عمل نیک، به او ارزانی داشته شده است.
انسیه همان زنی است که در ابتدا تنها برای 15 روز برای مراقبت از خانم به سفارش همسر آیت الله خزعلی به این خانه پا می نهد، اما 7 سال است که شبانه روز به این زن دل بسته و می بندد.
انسیه همان زنی است که با وجود دارا بودن پسری بیمار، عاشقانه برای رفتن به خانه خانم بی تابی می کند و این بی تابی، سرانجام با مهربانی خانم، به وصلی شبانه روز می رسد! انسیه همان زنی است که هنوز هم بوی خانم را حس می کند، نیازی به حرف نیست چشمان گریانش گواه این مطلب است و بس!
نمی دانم شاید دلبستگی عجیب این زن به روح بلند بالای خانم بوده یا برعکس روح بلند بالای خانم برای این زن جذبه ای روحانی داشته و بس! اما هر چه که هست، چیزی است که باعث می شود که این زن، 7 سال زندگی خویش را وقف دانشگاهی کند که در هیچ جای دیگر یافت نتواند کرد. دانشگاهی که استادی جز خدیجه ثقفی نداشته و بس!
ادامه مطلب
